آروین آروین ، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره

آروین کوچولوی ناز

یا من اسمه دوا و ذکره شفا

آروین کوچولوی نازم مامانی من خیلی خیلی نگرانم می دونی چرا گلم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو الان بیشتر از 10 روزه (با عرض پوزش )اسهال داری و ما هر کاری می کنیم تو خوب نمیشی تا حالا چند بار بردیمت دکتر همه شون می گویند مشکلی نیست چون داره شیر مادر می خوره فقط بهش آب بدهید  این ماه اصلاً رشد خوبی نداشتی و کلی لاغر شدی پسرک عزیزم همه یه جوری اظهار نظر می کنند مثلاً یک نفر میگه گوشهاش درد می کنه ،یکی میگه داره دندون در میاره ،یکی میگه شیرت براش نمی سازه و ... حالا ما خیلی نگرانتیم عزیزم قول بده زودی خوب بشی عسلم اینم چند تا عکس از پسر یکی یه دونه مون عزیزم داری یاد می گیری چطوری از شیشه شیر استفاده کنی می خوای بخوابی داری ماشین سوار...
9 مهر 1390

هاپو

عزیزم خوشگل مامانی آروین کوچولوی ما همه وقت مامانیش رو پر کرده و مامان وبابا فرصت نمیکنند تا همه خاطرات روزانه ات رو بنویسند عزیزم همکارای مامانی در ماه رمضون به همراه خونواده هاشون برا دیدن تو اومدند وقتی تو به دنیا اومدی خاله مینا با همسر رییس مامانی (خانم رضایی)برا دیدنت اومدند و برات کادو آورده بودند و بقیه همکارای مامان برات کادو فرستاده بودند که دست همه گیشون درد نکنه بعد از اونم آقای محمدی و خانمش با مامانشون برا دیدنت اومدند همون شبی که ما خونه عمو اکبر مهمون بودیم خیلی خوش گذشت اونا هم برات یه نیم سکه کادو دادند مرسی عمو یه شب هم آقای دشتی و خانمش اومدند برا دیدنت اونا یه هاپوی خوشگل برات هدیه آوردند این تویی بغل آقای دشتی...
1 مهر 1390

آروین و اداره مامانی

اولین سفر آروین آروین عزیزم مامان و بابا تصمیم گرفتند روز یکشنبه مورخ 27 شهریور 90  تو رو ببرند به یه سفر کوتاه چند ساعته به آذرشهر آذرشهر در جنوب غربی شهرستان تبریز است و مامانی در اداره کار اونجا کار میکنه شهری سرسبز و زیبا ما ساعت 11 به راه افتادیم و به خاله مینا زنگ زدیم که مبادا مرخصی باشه بابایی شیرینی گرفت و مامانی همه جاده رو نشونت میداد و میگفت که تو همسفر او تو این جاده بودی به اداره رسیدیم و تو با همه همکار های مامانی آشنا شدی فقط آقای مهندس عسگری (رییس مامانی )رفته بود جلسه و گفتند که بر میگرده تو زود با همه انس گرفتی و تو بغلشون می خندیدی مامان و بابایی تصمیم گرفتند تا یه دوری توی شهر بزنند و تو بی...
28 شهريور 1390

آروین 100 روزه شد

پسر نازم روز 19 شهریور تو 100 روزه شدی ما می خواستیم برات یه مراسم مفصل بگیریم ولی مامان جون و بابا جون گفتند فردا تولد خاله ثریاست هر دو تا رو یکی کنیم ما هم قبول کردیم امسال اولین تولد خاله با حضور عمو حسین بود و مصادف با 100 مین روز تولد تو پسر عسلم باهم رفتیم خونه بابا جون شام خوردیم ومراسم رو برگزار کردیم خاله قبل از همه کادوی عجیب آروین رو باز کرد میدونی چی بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خاله عاشق پرتقاله و تو یه پرتقال شیرین وخوشمزه برا خاله کادو دادی و خاله می گفت بهترین و زیباترین و منحصر به فرد ترین کادوی عمرش رو هدیه گرفته عزیزم خاله عاشقته و تو رو خیلی دوست داره بیش از حد تصور عکسای تو در 100روزگی و تولد خاله ثریا این...
20 شهريور 1390

آروین مرد می شود

خاطره ای که امروز برات می نویسم مربوط به ختنه شدنت می باشد از بدو تولدت مامان بزرگ(مامان بابایی)اصرار می کرد که آروین رو ختنه کنین و اون موقع موهای تن مامانی سیخ میشد و میگفت نه تو رو خدا الان خیلی زوده و آروین خیلی کوچولوخه و همه منصرف میشدند تا اینکه در سه ماهگیت بالاخره مامانی راضی شد تا پسرش مرد بشه مسلمون بشه ... بابایی برا روز سه شنبه وقت گرفته بود مامانی به مامان جون اینا نگفت آخه اونا خیلی استرس داشتند و می گفتند آروین اذیت میشه ،نه آروین گریه میکنه ،آروین درد میکشه و... عصر روز سه شنبه مورخ 15 شهریور مامان و بابا و مامان بزرگ آروین رو آماده کردند و بردند دکتر خادم حقیقیان تا گوگولشو ببرند مامانی خیلی استرس داشت دستهاش یخ ک...
16 شهريور 1390

دنیا می خنده

وقتی آروین می خنده دنیا می خنده بخند دنیای من بخند قربون خنده های نازت برم جانم جیگرم بخورمت مامانی تو دنیای منی ...
14 شهريور 1390

تولد سه ماهگیت

آروین عزیزم تو امشب سه ماهه شدی(اولین فصل تولد آروین خان )  هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بابایی برات یه کیک کوچیک گرفته بود با یه جفت کفش کوچولو که باهم رفتیم خونه مامان بزرگت و یه جشن کوچولو گرفتیم مامان بزرگ هم بهت کادو داد تو هم خیلی پسر خوبی بودی و همش می خندیدی اینا هم یه چند تا عکس از تولد سه ماهگیت این کیک تولدت ... اینم کفشات بابایی هم همش بوست میکرد اینم تویی گل زندگی ما بین گلهای مامان بزرگ آخرشم بغل بابایی خوابیدی ...
14 شهريور 1390

آروین و فروشگاه لباس

امروز من و بابایی تصمیم گرفتیم بریم فروشگاه و برا پسر خوشگلمون لباس بگیریم آروین کوچولو رو آماده کردیم و به راه افتادیم .تازه به فروشگاه رسیده بودیم که آروین گل ما شروع کرد به گریه من و بابایی سعی کردیم آرومت کنیم که نشد که نشد و تو بدتر جیغ می زدی و شیر می خواستی آخر سر هم یکی از خانم فروشنده ها برا مامانی یه جای خلوت پیدا کرد و صندلی آورد تا من بهت شیر بدم . مامانی خیلی خجالت می کشید ولی بابایی گفت مهم آروین ماماست زود به پسر من شیر بده پسر خوشگل من وقتی شیرش رو خورد با مامان و باباش دو ساعت گشتند و برا آروین و مامانی خرید کردند اینم مامان و آروین تو فروشگاه ...
14 شهريور 1390

قللک

پسر عزیزم سلام خوبی بابایی؟ دیروز یکی از گلدونهای خونمون شکسته بود و من رفتم تا گلدون جدید بگیرم که گلمون پژمرده نشه اونجا یه چیزی توجه منو جلب کرد میدونی چی بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ . . . . . یه قللک خوشگل که برات خریدمش الان مامانیت هر چی پول پیدا میکنه از ١٠٠ تومانی تا تراول ١٠٠ هزار تومانی میندازه تو قللکت   ...
8 شهريور 1390